تبليغاتX
اطلا عیه

در بخش پیام های فیسبوک، آقای کاوه شفق و خانم زینت نور در مورد شعر "می لغزد"ـ پُست قبلی ـ نظرات شان را نوشته اند. خواستم این نظرات را با شما هم قسمت کنم.

آقای کاوه شفق:

آنچه من از این شعر فهمیده ام، یقیناً یا شاید آن چیزی نباشد که شاعر خواسته است بیان کند. اما مهم نیست. مهم این است که "منِ" خواننده در این تصاویر و سمبولها چه می بینم؟! شعر مطلق وجود ندارد همانطور که نیچه واقعیت مطلق را رد کرد. همین است که آرش آذیش و سیر یگانه به زیبایی این شعر تاکید می کنند و آذیش آنرا "دیوانه وار زیبا" می خواند. آذیش که خود از جمله یی شاعران قبول شده یی عرصه یی شعر امروز افغانستان است، حرفش را برای خوش کردن دلِ مهرگان یا کس دیگری نمی نویسد زیرا مسولیت دارد و حیثیت ادبی خودش نیز مطرح است. اما صحرا کریمی "شبیه شعر" می داندش، زینت نور رابطه یی با شعر بر قرار نمی کند و صنم عنبرین نیز ره در آن نمی یابد. هیچ یک از این عزیزان آدمهای بیسواد نیستند ولی خوانش ها متفاوت است. نه شعر دانستنِ این شعر آبرو می بخشد و نه هم شعر ندانستنش آبرو می برد و بر عکس. اما برای این که کار شاعر را موفق یا نا موفق بدانیم، نخست باید ره در داخل شعر ببریم و این هم نا گفته پیداست که هر کسی از ظنِ خود ره در این فضا می برد. باز کردن شعرِ اینچنینی در حضور جماعتِ شاعر و شعر فهم که اینجا جمعند، خطر دارد و آدم دست و پاچه می شود. چون ما کمتر در رابطه با اشعار دوستان مان صحبت می کنیم و بیشتر با چند کلمه تحسین یا به غفلت زدن، خود را از شرِ نظر دادن می رهانیم، بیم داریم نکند در نظریات ما اشتباهی باشد و همه بر ما بخندند و آبروی فیسبوکی ما پاک بر باد برود. برای من آنچه صحرا کریمی، زینت نور و صنم عنبرین نوشته اند سخت ارزش دارد زیرا فضای حاکم در فیسبوک چنان است که حد اقل باید بنویسی: "دست مریزاد، حال کردم" و الخ. نوشتن برداشت صادقانه آنهم از دوستان شاعر و هنرمند دریچه های تازه یی را برای شاعر باز می کنند و مانع آن می شوند که شاعر ما فقط به شنیدن تحسین عادت کند و خود را بی عیب و مطلق بشمارد و بدین طریق مرگ هنری خود را به دست خود امضاء کند. برگردیم به شعر مهرگان.
شعر با یک جمله یی بسیار معمولیِ غیرِ شاعرانه آغاز می یابد: "می روم ریشِ مریض را بتراشم" وقتی این جمله را می خوانی، باورت نمی آید که کسی می خواهد راستی راستی شعر بنویسد زیرا در این جمله کوچکترین نشانه یی از شعر نیست. "تراشیدنِ ریشِ مریض" با شعر چه ربط دارد؟! خنده ات می گیرد. می رسی به جمله یی دوم: "در آیینه تیغ به معدن آهن می لغزد". اگر فریفته یی شعر موزون باشی، همینجا دگر منفجر می شوی و با چند دشنام جانانه به آدرس شاعر، عطای جملات متباقی را به لقای نویسنده اش می بخشی و می روی دنبال یک غزل، رباعی یا دوبیتی و طبع ات را دوباره خوش می سازی و زیر لب زمزمه میکنی: "عجب، خانم می رود ریش مریض را بتراشد. اینهم شد شعر!؟ توبه خدایا، غافلان نامِ فضولی را تصوف کرده اند".
اما اگر سفر های جستجو گرایانه یی در شعر سپید داشته باشی، با خواندنِ جمله یی دوم: "در آیینه تیغ به معدن آهن می لغزد"، تکان می خوری و متوجه می شوی که باید شعر را بسیار جدی بخوانی زیرا از جنس تکرار نیست. بهر رو. گفتیم که شعر با یک جمله یی معمولی آغاز می شود و در جمله یی دوم ناگهان به تصویری بر می خوریم که ذهن خواننده را تکان می دهد. "تکان دادن" نه به معنی خوب یا بدش بل به این معنی که یعنی چه؟ "در آیینه تیغ به معدن آهن می لغزد" . . (؟)
شاعر در این دو جمله یی (مصراعِ) نخست با روزمرگی زندگی اش شعر را آغاز کرده است. می رود به کار در بیمارستان و ریش مریض را می تراشد. آیینه در مقابلش است و متوجه می شود که روی مریض خون شده است. در اینجا به باور من "معدن آهن" استعاره ایست برای "خون" زیرا در خون آهن است و تیغِ ریش تراشی در خون لغزیده است. اگر برداشت من درست باشد پس معنی شعر تا اخیر واضح است. و اما حالا می خواهیم بدانیم که در این شعر چه یا چه حرفهایی نهفته است.
شاعر شعرش را در چهار تصویر سروده است که هر تصویر در یک جمله (مصراع) بیان می شود. هر چهار تصویر را یک مصراع که چهار مرتبه تکرار شده است به هم پیوند می دهد: " در آیینه تیغ به معدن آهن می لغزد". سه تصویر نخست مانند همان مصراع محوری شعر، تکرار روزمرگی و جزء زندگی استند: کار، اِروتیک، غذا. شاعر کار می رود، خودش را برای کسی که دوستش دارد آماده می کند، غذا درست می کند. و اما در هر تصویر شاعر خون را می بیند و در تصویر نهایی شاهرگش را می برد و تمام.

چرا من این شعر را جالب یافتم؟
شعر فارسی از بیهودگی روزمرگی، از دلتنگی های آدمی، از پوچ بودن زندگی و از این دست احساسها لبریز است تا حدی که تصاویر تعداد بسیار زیادی از شاعران باکمی تغییر مشابه هم اند و از یک چشمه آب می خورند اما در این شعر شاعر با شهامت دریچه یی را باز کرده است که معمول نیست. به این معنی که هیچ تصویرِ مشابه این تصاویر را قبلاً سراغ نداریم. نوع پرداخت به موضوع هم سخت غیر معمول و غیر متعارف است. به قول آرش آذیش: "شعر نشان دادن نیست هاست."
از شهامت به این سبب یاد کردم که ساده نیست تراشیدن ریش مریض را در شعر بیاوری، عل الخصوص برای شاعر حوزه یی فرهنگی ما. به این مصراع توجه کنید: "می روم برایت ران هایم را زیبا کنم". اِروتیکِ که در شعر ما تا به حال چادری به سر دارد جز چند نمونه یی بسیار بسیار قلیل، در اینجا چنان عریان به تصویر کشیده شده است که هم شهامت شاعر (زن) و هم شعر قابل تحسین است. چقدر امید به زندگی و وسوسه ی عشق در این مصراع نهفته است؟! با همین یک جمله، ماجرای صد داستان بیان شده است و فضای در ذهن خواننده ایجاد می شود که خود می تواند تا آخر ماجرا را نیک ببیند و شاعر ضرورت ندارد که بیشتر از همین یک اشاره، بیشتر بنویسد که این به خودی خود از خصوصیات شعر است زیرا شعر مقاله نیست. و اما ناگهان "تیغ در معدن آهن می لغزد" و ناگهان در ذهن خواننده پوچیِ و تلخی زندگی تصویر می گردد. در این شعر کوتاه استفاده از کلمات مانند مریض، تیغ، کارد، آهن، خون و شهادت فضای دق و زمختی را ایجاد کرده اند و این درست همان فضای است که شاعر می خواهد بیانش کند و خوب از عهده اش برآمده است. شاعر در سه تصویر نخست نشان می دهد که زندگی در تمامیتش به تلخی می انجامد، به "معدنِ" درد "می لغزد". انتخاب کلمه یی "لغزیدن" نیز بسیار بجا افتاده است. "لغزیدن" بار معناییِ منفی دارد و در این شعر برای استحکام بخشیدن فضای که شاعر می خواهد ایجاد کند، دقیق انتخاب شده و درست جا افتاده است.
شاید برای هر خواننده که حتی ره در داخل این شعر هم نبرده است زیبا ترین و ملموس ترین تصویر این باشد: "در شاهرگم خوشبختی به شهادت رسید". در اینجا "به شهادت رسیدن" شاید خود کشی را می رساند. انسانی که در همه حالات زندگی از پگاه تا بیگاه خون می بیند و انجام هر عملش به خونریزی می پیوندد، برای بریدن شاهرگ شاید استخاره یی زیادی ضرورت نداشته باشد.
"بسازم خنجری نوکش ز پولاد / زنم در دیده تا دل گردد آزاد"
شاعر ما اما از استفاده یی ترکیب های انتزاعی می پرهیزد و از ترکیب های کلیشه شده یی ترکیب سازی استفاده نمی کند. مهرگان، با برداشتی که من از شعرش دارم، به همه قرارداد های قبول شده در شعر و زیبا شناسیِ کلیشه یی در شعر عام پسند پشت پا زده است و برداشتِ "منِ نابِ" خودش را بیان کرده است که این شهامت به تنهایی شعر است و این شعر برای من شعر ناب. تا نظر دوستان چه باشد.


خانم زینت نور:

كاوه عزيز: صد آفرين به شما، با تحليل همه جانبه و زيبايي تان.

برقراري رابطه با يك شعر، يكصد و يك معني ميتواند، داشته باشد يكي هم اينست که خيلي غمگين باشي و شعرشادي را هيچ نداني يا برعكس. يكي ديگراينكه: در يكبار خواندن شتابان در چنين ازدحام گيج زيبايي ها و ظرافت هاي شاعرانه را در يك كار ، كور شوي و چشمان شاعر را هم عبور كني. كه اينش ديگر كفر مگس سواري هاي فيسبوكيست.
...
بعد:
بارها يك تحليل خوب ، يك نقد جانانه،يك كامنت پر، البته كامنت هاي پر همان كامنت هاي استند كه از شاعر هممسير ما به ما در صادقانه ترين ديدار و خوانش درج ميشود نه از آنانيكه طول و عرض شان زير فشارها كمبر و طويل ميشود.

آنسو تر كوتاه بنويسم كه در فضا هاي جعلي از نوع كه شما نوشتيد شايد بهترين كامنت، همانی باشد كه قبل ازخواندني نظريات ديگران نوشته شده باشد. شده كه مجبور به پاك كردن كامنت هم شوي بعد از ديدني چند نفر قبل از خود آويزان از ريسمان د ش ن ا م.
اما سرود مهرگان گرامي:

كه من با آن رابطه برقرار نتوانستم را، تلگرافي، خيلي تلگرافي به خوانش ميگيرم به شرط آنكه هيچ كس نپرسيد چرا رابطه بر قرار نتوانستم! پس اين چيست؟

اين مي لغزد سه زيبايي مشهود دارد.

يكي: همين رابطه ي معدن آهن/خون/ و تيغی كه خود از جنس آهن است.
/بعد هم از خودش تا ديگري /يعني اشاره به زخم مريض كه در آيينه واقع ميشود و درديست جدااز خودش كه از دست او به مريض ميرسد
بعد هم آنسوتر به درد رانها و دستش در تهيه سلاته كه درديست كه از من /تو/ به من رسيده.
كه اين شكلي از ارايه ي دراماتيك تصوير در معنيي است.
دوم: آخرين مصراع كه ضربه اش را ميزند به همه تكرار هاي بالا :در شاهرگم،خوشبختی به شهادت رسید
تیغ به معدن آهن می لغزد.
به گونه ختم همه تلاش ها به عمق زخميي تلاش آدم براي خوشبختي و شهادت آن ميرسد.

سوم: قرار گيري ضمير ها و رابطه ها در تكرار مصراع تيغ

مريض: او ... در آيينه ... درد ^/ تيغ/
برايت : تو... درخودش ... درد ^ / تيغ/
و
شاهرگم : من ....من .... درد ^ / تيغ/

.....

و در دعاي آخر : گاهي مهرگان عزيز از جراحي شعر شكوه داشت. من ميگويم اگر بگويیم يك ماليکول آب مركب از چهار تا هايدروجن/دو اج دو/ و دو تا اكسيجن/ او دو/ است چیزی از آب کم نمی شود ...آب هنوز آبست و جا از جا تكان نخورده است.



+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 11:34  توسط مهرگان  | 


می روم ریش مریض را بتراشم

       در آیینه، تیغ به معدن آهن می لغزد

می روم برایت ران هایم را زیبا کنم

         در وان، تیغ به معدن آهن می لغزد

می روم برایت سلاته درست کنم

            نوک کارد، به معدن آهن می لغزد

در شاهرگم، خوشبختی به شهادت رسید

                   تیغ، به معدن آهن می لغزد.


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 22:49  توسط مهرگان  | 


بریده بریده انگشت هایم را خودم به آب دادم

                                 تا نبض من و آب یکی شد

حالا تمام روز انگشتانم را در آب می پالم

و تمام شب بر کوه

              آزادی را بزرگتر از دهانم می نویسم

هر صبح به سطح می آیم و روی آب به یک پهلو افتاده اید

من اما دست و پا می زنم

                    زندگی را هرگز یخ نمی زند

                    و دست و پای من کوتاهتر از فلس ماهی ها نیست.



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 21:8  توسط مهرگان  | 

 

همسایه ی ما بود. به گفته بعضی ها "تخم مرغ واری" بچه بود. خوش لباس بود. در یک مسجد سبق می خواندیم. هیچگاه در مسجد قروت نخورد. اینهم عاقبت قروت نخوردن و بی کار بودن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 15:8  توسط مهرگان  | 


امروز ظاهر هویدا را کوشش کردند زیر خاک کنند ولی می دانم که نتوانستند. دیدن ناتوانی آنهمه آدم برای من و هویدا کیف دیگری داشت. من و او نتوانستیم صندوق خالی را که زیر خاک گذاشتند، ببینیم چون مردان سلحشور دور قبر را رها کردنی نبودند. مهم نبود، دست هویدا سر شانه ام بود.

امروز من و هویدا به چیزهای غم انگیزی فکر کردیم. به کمیته ی تدارک خاکسپاری که نه با هویدا آشنایی داشت نه به وظایفش. به اینکه آدم ها حقوق انسانی کسی را حتا بعد از مرگش هم از او می گیرند. هویدا می خواست به تمام آنانی که گریه می کردند، بخواند. ولی کسی نگذاشت. آنقدر روح و جسم طالب آنجا رها بود که آن سرش نا پیدا.

قاری چند تا دعا خواند و رفت پی کارش ولی بعد از آن قاری های درون ما دست به کار شدند. کسی را که در رشته ی سینما کار می کرد، آورده بودند پشت میکرفون و گفتند قراات قرآن کن! آن دیگری که یک عمر موسیقی نفس کشیده بود به جای اینکه داد بزند ای مردم، بیایید ما گلوی هویدا شویم و بخوانیم "شنیدم از اینجا سفر می کنی" داد می زد که ای مردم یک نعره ی تکبیر که بگویید و بعد بلند داد می زد" لا الا الله" و بقیه هم به ادامه اش "محمد رسول الله". درست مثل اینکه آدمی نفهمد رسول خدا کیست. آن دیگری از تمام "فرهنگ ریختگان" که قدم رنجه کرده بودند، تشکری به عمل آورد و بعد گفت: "چون دیروز، هشتم مارچ بود، می خواهیم نشان دهیم که برای زنان ارزش قایلیم ، از خانم فلانی خواهشمندیم نوشته اش را بخواند" آن خانم هم وقتی روبروی کمره قرار گرفت، چیزهایی گفت که تا آخر معلوم نشد چه می خواست بگوید. یکی دو نفر دیگر هم حدود ده دقیقه در مورد این حرف می زدند که چرا نمی توانند حرف بزنند! در این وسط آقای اسد بدیع، خوب حرف زد و قسمتی از یک شعرش را خواند که عالی بود.

چقدر تلخ و کشنده است که بیل را می دهیم دست پسر کوچک هویدا و می گوییم سر پدرت خاک بریز. آنقدر وحشت در درون ما خانه کرده که کام ما از دیدن و انجام دادن این کارها تلخ نمی شود که هیچ، حتا بیل را به دست نزدیک ترینانش هم می دهیم.

ساعتی بعد از مراسم خاکسپاری، مراسم فاتحه بود. دختر کوچک هویدا ساعت پدرش را در بند دستش انداخته بود. این یکی از تلخ ترین تصویرهای امروز بود که در ذهنم ماند. 

ما زنان چرا با فاتحه دار اینقدر روبوسی می کنیم؟ فاتحه دار بیچاره هی باید بوس بدهد و بوس پس بگیرد. حالا نمی شود پیش روی فاتحه دار بنشینیم یا دستش را فشرده برایش تسلیت بگوییم؟ خب، حتمن نمی شود دیگر. 

ما اخلاق "احترام گذاشتن" را به مراسم فاتحه ی یاد نمی گیریم. دو ساعت نمی توانیم صدای موبایل خود را آهسته کنیم. قاری در حال خواندن دعای ختم مراسم است که موبایل ها شروع می کنند: "انار دانه نداره" یا "جوانمرگی کرولا می دوانه".  یا خانمی که تازه وارد سالون شده با دیدن دیگری با صدای بلند می گوید: الا خوار جان، تا کی یک محفل! شوه که آدم توره ببینه.

بعد از ختم مراسم فاتحه، از طرف فاتحه دار نذری تهیه دیده می شود و آنانی که می خواهند در سالون پهلو برای صرف نان می روند. با دیدن نان، هستی را فراموش می کنیم چه رسد به فاتحه دار. چنان از آن طرف میز بوفه گوشت ها را به این سر میز حواله ی بشقاب عزیزان خود می کنیم و قهقه سر می دهیم که صد رحمت بر کودکان.

اگر کمیته ی تدارک خاکسپاری به وظایفش آشنا نبود، ما هم نتوانستیم به وظایف خود آشنا باشیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 9:30  توسط مهرگان  | 


زن ها متاسفانه نه فقط شباهت ظاهری زیادی به آدم دارند بلکه به طور غم انگیزی از نسل آدم  هم هستند. این موضوع را حکومت طالبان تکذیب کرده گفتند زنان را خداوند از استخوان چپ قبرغه ی آدم ساخت و به همین مناسبت حقوقی را که در گذشته ها کسانی از روی انسانیت یا مجبوریت برای شان داده بودند، پس می گیریم و گرفتند. حکومت طالبان در افغانستان تنها حکومتی بودکه به آنچه گفت صادقانه عمل کرد. این صداقت حد اقل برای اینکه ارمان صداقت یک حکومت را آدمی با خود به گور نبرد، مهم است.

من ایمان دارم که در درون همه ی ما بدون استثنا یک یا چندین طالب زندگی می کند. و خطرناکترین نوع این طالب ها در نهاد ما قلم به دستان است. این را می شود در رفتار، کردار، گفتار و نوشته های حتا رمانتیک ما پیدا کرد. مدتی می شود دست و دلم به شعر یا خاطره ی نمی رود که برایتان اینجا بگذارم، دلزده شده ام برای اینکه در عوض برایم پیشنهاد همخوابگی می دهید. برایم آدرس هوتل با شماره تلفون می نویسید. و چون عکس العملی نمی بینید مرا به همدیگر مثل یک توپ، پاس می دهید و بعد از شما رفیق تان از آن سر کره ی خاکی به گفته ی ایرانی ها لاس زدن را شروع می کند. اوایل عصبانی می شدم، فحش خواهر و مادر می دادم. بعد ها فکر می کردم که چرا چیزی نوشتم که باعث شده اینگونه فکر کنید. بعد ها گریه می کردم. بعدتر ها نوشته های وبلاگم را حذف می کردم. حالا ولی آدم ها را از زندگی ام حذف می کنم. این یعنی عکس العمل یکی از طالبانی که در من زندگی می کند. 

در افغانستان پَست مدرن های زیادی زندگی می کنند که داد و فریاد روشنفکری شان گوش فلک را کَر نموده و برای دختران در خانه ی خود کورس گیتار باز می کنند، دخترانی را که تازه وارد اجتماع شده اند، با اسم چند نویسنده ی خارجی و ایزم های فرنگی فریب داده با آنها خانه ی مجردی می گیرند و به آن ها برچسب زن مدرن، آزاد، روشنفکر و مستقل را می زنند ولی خواهران خود شان اجازه ی رفتن به مکتب را ندارند. اینهم از عمل یا عکس العمل طالبانی که در آنها زندگی می کنند.

چند روز پیش برایم ایمیلی رسید که هنوز وقتی به آدرس فرستنده اش نگاه می کنم، دلم کبود می شود. نوشته بود: "من به سلامت روان تو و حلقه ات شک دارم"!

اینکه کسی بدون اینکه مرا دیده یا درست شناخته باشد به این نتیجه برسد، اندوه گستر است. یک دوستم در وبلاگش مطلبی نوشته بود و دوست دومی هم برایش پیامی نوشت و این باعث دست به خشتک شدن خیلی از جوانمردان مملکت شد. عزیزی که ایمیل را برای من فرستاده بود، تاب دست به خشتک شدن ها را در وبلاگ دوستم نیاورده برای من ایمیلی با محتوای بالا فرستاد. در این وسط ربط وبلاگ دوستم را به سلامت روانم نفهمیدم، امیدوارم خودش فهمیده باشد. 

من بارها وقتی وبلاگ بچه های کابل یا مزار را باز کرده ام و پیام های شوخی آلود و شخصی آن ها را خواندم، متوجه صمیمیت و رفاقت آنها شده لبخند زدم. ولی اگر دو تا زن چنین پیام های به هم بنویسند (که تا هنوز فکر نکنم جرااتش را کرده باشند) ریش شورای علما در تن و صورت تمام مردان ما به جنبش در می آید. اینهم از عمل یا عکس العمل طالبان درون بقیه. 

وقتی نوشته هایتان را می خوانم، مجبورم به شما افتخار کنم. وقتی افکار و رفتار و گفتار تان را پیش رویم می چینم، حالم از هر چه سواد و روشنفکر است به هم می خورد. این غم انگیز است. 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 0:17  توسط مهرگان  | 



نوشته ام را در مورد آخرین دیدار با آقای هویدا در دویچه وله بخوانید.

آخرین دیدار با هویدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 11:41  توسط مهرگان  | 


مغز من، مغز تنبلی است. این را روز پنج شنبه هفته ی پیش متوجه شدم. وقتی لباس های سبز را پوشیده روی تخت دراز کشیدم و رگم را سوزنی جوید. یک همکارم با روجایی گرم شده مرا پیچاند و دیگری پیش از اینکه ماسک را بر صورتم بگذارد، تیپ اتاق عملیات را روشن کرد. موسیقی جاز... مخصوصن که از رَی چارلز هم باشد. پیش از اینکه ماسک را بر صورتم بگذارد، گفت رویاهای خوشی برایت آرزو می کنم و من چشمانم را بسته با خود گفتم: امیدوارم لحظات خالی داشته باشم. لحظاتی بدون نور یا تاریکی. بدون تصویر یا صدا. بدون رنگ یا آدم یا طبیعت. و همینگونه بود. تمام آن لحظات، خالی بود. مغز من نیاز داشت فیوزش را بکشند.

همکاران من آدم های خوبی اند. ذاتن شاید خوب نبوده باشند ولی به آنها کمک شده تا خوب تربیه شوند و بمانند. آنها مجبورند در ساعات کاری، یعنی هشت ساعت در روز را خوب باشند. مدتی که بگذرد، این موضوع جزیی از شخصیت آدم می شود. من کارم را خیلی دوست دارم. کار من، از من آدم دیگری ساخت. من آدم های محیط کارم را هم دوست دارم چون یاد گرفتم آنجا آدم خوبی باشم. پدر من امیدوار است روزی آفتاب از جنوب طلوع کند و آدم های اطرافم را هم دوست داشته باشم. 


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 22:36  توسط مهرگان  | 


"بچه های آسمان" فلمی لبریز از زندگی، فقر، خواهر برادری، حس های بزرگ در چشم و دست های کوچک. "من در مسابقه حتمن سوم می شوم". این را علی کوچک به خواهرش زهرا قول می دهد، چون جایزه ی سوم شدن یک جوره کفش است. زهرا، کفش ندارد. اما علی در مسابقه اول می شود. این مقام، برای او کفش نمی شود و برای همین هم بی ارزش است. در کودکی های من کسی زندگی می کرد. هرگاه اولنمره می شد، پدرش می گفت: این اطلاعنامه را چکار کنم؟ برایم نان می شود یا روغن. راست می گفت. زندگی همه ی ما به طور فجیعی به هم شباهت دارد...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 18:13  توسط مهرگان  | 


"کوری" نوشته ی ژوزه ساراماگو را با ترجمه ی خوب اسدالله امرایی می خوانیم. در اصل بعد از صفحه ی پنجاهم و صدم خود را هی مجبور می کنیم به اتمامش برسانیم. ما را نمی کشد دنبالش. شاید چون در سال 1998 برنده ی جایزه ی نوبل بوده، چنگی به دل نزند. سه صدو هشتاد و هشت صفحه دارد، صد و هشتاد و نه صفحه اش را خوانده ایم. به هر بدبختی باشد تمامش خواهیم کرد.  شاید هم به گفته ی آن عزیزی که در پست قبلی برای ما یاد آور شده بود، بی شخصیت باشیم و هنوز درگیر "آیدین" و "سمفونی مردگان" باشیم ولی چاره نیست، همین است که است. نوشته ی "شما وبلاگی مرا می خوانید" آقای هاتف، ما را وادار کرد وقتی می نوشتیم "همین است که است" متردد شویم. کدام درست تر است؟ "همین هست که هست" یا همین است که است". 

خلاصه غوری های آخرین پست کاکه تیغون هم نمی گذارد آدمی با خیالی راحت کتابخوان یا به گفته ی عزیز دیگری "باسواد، با فرهنگ" شود. همه چیز دست به دست هم داده تا ما مخصوصن در حوالی هشت مارچ، همانی بمانیم که بودیم. کی بودیم؟ دوباره بخوانید، می فهمید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 22:44  توسط مهرگان  |