![]() |
![]() |
|
|
جنگ ناخنک رفیق وبگرد ما در گذشته ها تشویق مان کرده می گفت : شعر های تان مقوی اند. مدتی گذشت و با فرار کردن قوت از شعر ما او هم مفقود شد. سه روز پیش اما در پیامی بیطرفی خود را رسماً اعلام کرد. اینکه ما بیطرفی اش را به کدام قسمت شعر خود ربط دادیم ،بماند.ولی پیام های اخیرش نمونه اورجینل بیطرفی یک وبگرد صاحب درد است. ما هم طرف بیطرفی را رها نکرده طی جواب های از بیطرفی طرفداری کردیم. اگر به گپ های ما باور ندارید این پیام های آن سردار وهزار البته که با جواب های این سربدار. هر که مرد میدان است و جرأت شرکت کردن در این امر ملی را دارد بسم الله! بهتر است بگویم : بسم الله اگر حریف مایی !
وبگرد : از یکسو بی بی مهرگان ضربه می زند و از طرف دیگر پیامگذاران این وبلاگ گپ از ضربه زدن به میان می آورند در این میان ما اعلام می کنیم که کاملاً بی طرفیم. بی بی مهرگان :
وبگرد : وبلاگ های مردم عارف مقام ما بی بی مهرگان : وبگرد خوانده پرزه و خط و پیام ما وبگرد : خواندیم و آفتاب برآمد به شام ما بی بی مهرگان : هربار تا پیامکی افتد به دام ما وبگرد : یک خواجه در زمانه و آنهم غلام ما! کاکه تیغون: ما در میانه طالب صلحیم ، دوستان میرزا ملامت: ما را نه جرئتست صدایی ز دل کشیم ملا محمد عمر: از جرمنی صدا زده یک تا به نام ما مشت : کس در جهان علیک نگیرد سلام ما
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:51 توسط مهرگان |
|
|
سبقتِ اندوه
مثل کارد چرا می درخشند چشم هایت؟ شب ها که طولانی تر اند، عزیز من تر اند، عزیز من. دیگر چه فرق می کند؟ وقتی که می کُند فرقِ زندگی را.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 20:39 توسط مهرگان |
|
|
آری، سکوتی مطلق تر از این باید داشت تا آلوده ترین دست خون از دامنم بر... نمیدارد . وهمینطور که ریخته ام به صندلی در قاب رو به رو هنوز تو تکرار میشوی . در خنده فرو می مانم در خنده می لرزم و می مانم همچنان در سکوت های لعنتی چند بگو مگو هی تو بگو هی من که ریخته، ریخته تمام می شوم .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 21:37 توسط مهرگان |
|
|
با آب پیش پای غروب دراز که می کشم، آنچه به زیبایی آسمان می افزاید، ندیدن هفتمین پردۀ آن است. همانقدر که انفجاری سلول های شیشۀ اتاقت را به تلاطم می اندازد، به هم می ریزد چشمانم را نقش اندوهی، حتا روی دست های یکی.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:58 توسط مهرگان |
|
|
خُشکیدار بی بی مهرگان را در گذشته خیلی دوست داشتند. او ولی جارو ها را بیشتر دوست داشت. هفتۀ یک دانه جارو از خانه خیلی بزرگ شان غیب می شد.تا مدت ها کسی حتی فکرش را هم نمی کرد جارو ها پرواز کنند. تا اینکه بعد از یک حملۀ مسلحانه مادران آن حوالی او را سر گدی پران ساختن از سیخ های جارو دستگیر کرده از بام برای مدت ها تبعید کردند. بی بی مهرگان اگر هیچ استعداد دیگری هم نمی داشت که داشت بهترین تار و تُشله شناس محل بود. به گدی پران که نگاه می کرد از طرز ملاق زدنش می فهمید مال کیست. عصر ها اگر غم نان به او هم سرایت نمی کرد تارهایش را با اشتیاق شیشه می زد. جمعه ها گدی پران جنگی بود.با تُشله بازی و جیریازی ( غولک زدن). تازه که با جیر آشنا شده بود و نشانگیرش پرستو های بیچاره بودند بعد از اینکه سنگش به هدف می خورد کلۀ شان را کنده،خون شان را به دستۀ جیر می مالید تا نشان زدنش بهتر شود.بعد حس شاعرانگی اش گل کرده قبر درست می کرد برای شان با پرچم سفید. آخرین بار که با اجرای مراسم خاص ، در حال کفن و دفن پرستو بود مادرش زیارت پرندگان را کشف کرده او را آدم کرد. بعد از آن آدم کردن او به جملۀ معروف بهشت زیر دست و پای مادران است به شدت شک پیدا کرده بود. دوسه سالی گذشت بدون اینکه او بزرگتر شود.بعد از انجام دادن کارهای خانه می رفت پشت بام و نشسته گدی پران بازی می کرد، مبادا بچه های آن طرف شهر هم متوجه حضور مبارکش شوند و آبروی چند نسل از گذشتگان و آیندگان به اضافۀ نسل معاصر به صورت ماندگار برود. در یکی از عصر ها مادرش خیلی خوشبین و هیجان زده منتظر عزیزانی بود که به خواستگاری دختر هوایی اش می آمده اند. بی بی مهرگان ولی اصلاً به روی خود نیاورده از پنجره به شگوفه های بادام خیره چُرت می زد که اگر عروسش کردند؟ در همین لحظه یکدانه خُشکیدار ِچهارطبقه ( نوعی گدی پران که از کاغذ های چند رنگ و نَی ساخته می شد) نشست سر بلند ترین شاخۀ درخت بادام. حالا باید بزرگترین تصمیم زندگی نوجوانی اش را عاقلانه می گرفت و گرفت ، چودی هایش را به پشت به هم گره زد تا مزاحمت نکنند و رفت سر درخت. انگشتانش سه سانتی متر مانده به خشکیدار که صدای آهسته کسانی تمرکزش را خراب کرد. زنان آرایش کرده یی متأسف و حیران نگاهش می کردند.بدون اینکه خم به ابرو بیآورد بیصدا به کارش ادامه داد. ساعاتی بعد این خواستگاران مثل بقیۀ خواستگاران که بی بی مهرگان را پشت بام و یا میدان تُشله بُرد دیده بودند رفتند و در کمال ناباوری هنوز برنگشته اند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:29 توسط مهرگان |
|
|
گاهی، فقط گاهی به کفش هایت خیره می مانند چشم هایم. نه اینکه فکر کنی دلم برایت تنگ می شود. نمی شود. این کفش ها فقط خیلی زیبایند. زیبایند چون اندازۀ پایت را نشانم می دهند؛ چیزی که می شود سال ها بعد هم با اطمینان گفت همین اندازه بودند پاهایش. گاهی ولی بالاتر از کفش هایت می خزند چشم هایم. دامنت،بالاتر کمرت، بالاتر شانه هایت، بالاتر دست های کوچکت و اشک هایم می ریزند. با تو کنار دریا می دویدیم .صدف می چیدیم.با دهان باز زیر باران سر به هوا می دویدیم. مورچه ها را حساب می کردیم. با لبسرینم دیوار هارا نقاشی می کردیم. حتی می گذاشتم کفش های کوری دارم را بپوشی. پیراهنی که دوست دارم را پر گِل کنی. گوشواره هایم را به موهایت آویزان کنی. با گردن بندم برایت کمربند درست کنی. بوتل عطرم را بشکنی. کتاب هایم را خط خطی کنی...
پ.ن. : دراین روزها دلم سخت هوای شنیدن آهنگ " مینا جان،جان جان مینا " را کرده اما پیدا کردن آن در این فراوانی هرچیز آنقدر ها هم که آسان می نماید نیست. اگر شما عزیزان آدرس این آهنگ را می دانید از بی بی مهرگان دریغ نفرمایید.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 15:16 توسط مهرگان |
|
|
ساعت پنج و نیم صبح، پنج همکار نشسته ایم دور یک میز درهم و بر هم. یکی سیگار میکشد،یکی قهوه مینوشد،یکی روزنامه می خواند،یکی موج رادیو را تغیر میدهد،من فقط نگاه میکنم. اولی: من مخالفم با فرستادن نیروی نظامی در افغانستان. دومی:همه از آنجا نیمه دیوانه بر میگردند. سومی: حالا تصور کنید،چقدر وحشی اند مردم آنجا. چارمی: من میگویم بگذارید تریاک خود را کشت کنند. بعد منتظر ماندند من چه میگویم. عصبانی شده بودم، به خود گفتم: رفیق مهرگان،چه فرقی می کند ؟ مگر تریاک کشت نمی کنید؟ مگر دخترتان را با سگ جنگی بدل نمی کنید؟ مگر در گاوخانه عملیات سزرین نمی کنید؟ نگاه که کردم هنوز منتظر بودند،گفتم: به همه معلوم است ما تریاک کشت می کنیم و وحشی هستیم ولی همین تو ،نیم ساعت است روزنامه ی امروز را ورقک می زنی حتی دو ثانیه به عنوان صفحۀ اول نگاه کردی؟ ( حملۀ اشتباهی در کندز،؛ ۱۲۵ نفر کشته) چرا متوجه نشدی؟ در همین بخشی که کار می کنیم آقای بیست و سه ساله یی که گاهی حتی یادش می رود آدم است یا ماهی، سه ایرو ندارد تا به ماشین لباس شویی شفاخانه بیندازد و لباس هایش را بشوید.دولت شما به راستی چرا به فکر افغانستان است؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 18:18 توسط مهرگان |
|
|
دو گوشه ی لب این ماسک را روی صورتت ،عزیز من چه کسی پاره کرده است ؟ هیچ کس نداند من و تو که می دانیم زندگی چقدر زیباست ! زندگی زیباست حتا آنگاه که انگشتانمان می چکند و سرطان روح روی صورتمان ماسک می کشد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:0 توسط مهرگان |
|
|
مثلن همین خود تو راز کفش هایت را وقتی شتابان میشوند بهتر از من می شناسی؟ گیریم که باد خورد حتا این شب های مکنده آن یاد های دور را گیریم که پرستو هم آشیانه ساخت لای موهایم تکید اما آن دخترانه نازهایم شکست اما رد پای انگشتانت شانه هایم. آیا فرا خواهد رسید لحظه ی طلوع آفتاب پرست ها از بسترم ؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 10:16 توسط مهرگان |
|
|
این بار فقط برای آن های که می خواستند سفرنامه یکجا به نشر برسد. کسانی که خوانده اند لطفاً مزاحم کسانی که نخوانده اند نشوند. یک دوست در مورد سفرنامه ما می گفت که: توت هرات است پدر سوخته! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 23:20 توسط مهرگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|